مرغ گرفتار
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: siamak farsi - شنبه ٢٢ مهر ،۱۳٩۱

تقدیم به بزرگترین راهنمای سالهای اخیرم، مهدی موسوی عزیز و دوست داشتنی.
...............................................................................................................

به پیرزن گفته بودند:«20 متر میری جلو بعد 5 متر به سمت راست، برآمدگی سوم، قبر دخترته.» حالا نشسته بود روی برآمدگی و داشت با مرد جوانی که می‌گفت آنجا قبر برادر اوست، بحث می‌کرد.

-من مطمئنم اینجا دختر من خوابیده. اصلاً بوش رو حس می‌کنم.

-چه بویی مادرجان؟! اینجا غیر از بوی تعفن بوی دیگه‌ای نمیاد!

-خجالت بکش!

-خجالت برای چی مادر؟ مگه حرف بدی می‌زنم؟

-همین امثال تو دختر من رو...

پیرزن حرفش را ادامه نداد و زد زیر گریه. مرد جوان دستمالی از جیبش درآورد و به دست پیرزن داد.

-شما باید خودتون رو کنترل کنید مادر. دخترتون اینجوری اذیت می‌شه. باید بدونید که اون به راهش ایمان داشته. نباید اینجوری در مورد دخترتون و همرزم‌هاش صحبت کنید.

پیرزن در حالیکه اشک‌هایش را پاک می‌کرد نگاه تندی به مرد جوان انداخت و پوزخندی زد.

-به هرحال اینجا قبر دختر منه و...

«اینجوری فایده نداره. باید خاک رو بکنید.» مردی میانسال چند متر آن طرف‌تر بالای یک برآمدگی دیگر نشسته بود و تا این لحظه داشت به بحث این دو نفر گوش می‌داد. مدتی طولانی بود که با تکه پارچه قهوه‌ای رنگی در دست، زل زده بود به خاک و حرفی نمی‌زد. 

-یعنی چی باید خاک رو بکنیم؟!

-یعنی باید نبش قبر کنید آقا. البته از روی جسد که تقریباً چیزی نمی‌فهمید؛ اما لباساش...

حرف مرد هنوز تمام نشده بود که پیرزن اولین حمله را به خاک نمناک آغاز کرد. مرد جوان چند لحظه‌ای نگاه ماتش را به پیرزن دوخت.

-چی کار می‌کنی مادر جان؟!

-می‌خوام مطمئن شم.

-شما حق نداری این کارو بکنی!

-قبر دخترمه، خیلی هم دارم.

سر و صدایشان داشت بالا می‌گرفت. صدای گریه‌ها و ناله‌هایی که از گوشه و کنار می‌آمد، ساکت شد و کم کم همه متوجه آنها شدند.

-یعنی چی؟! اینجا قبر برادر منه.

-کی گفته؟! قبر دختر منه!

-اصلا قبر هر کی هم که باشه، شما حق نداری این کارو بکنی!

پیرزن ناگهان جیغ کشید که: «حق ندارم؟! یعنی واقعا حق ندارم بدونم اینجا که می‌خوام تا آخر عمرم بیام و با دخترم حرف بزنم، قبر دخترم هست یا نه؟! یعنی این حق رو هم ندارم؟!»

-من کی همچین حرفی زدم؟!

-اصلاً خود تو پسر جان! واقعاً خیالت راحته که برادرت اینجا خوابیده؟! فکر کن تمام روزهای آینده بیای اینجا و ندونی کی زیر این خاک خوابیده.

مرد جوان نگاهی به باقی کسانی که آنجا بودند انداخت. یکی دو نفر شروع به کندن خاک کرده بودند. بقیه مردد ایستاده بودند و با چشم‌های خیس به آنها نگاه می‌کردند. کسی از چند ردیف آن‌ورتر فریاد زد:«این روسری خودشه! روسری دخترمه! اون اینجاست! آره اینجاست! خدا اون اینجاست! گیتای من اینجاست!» لباسهای زن خاک و گلی شده بود و با تکه پارچه‌ای در دستش بالا و پایین می‌پرید. چند نفر دیگر روی خاک افتادند و با تمام توان شروع به کندن کردند. پیرزن اما با تمام تلاشی که می‌کرد، زورش نمی‌رسید خاک را بشکافد. از زیر ناخن‌هایش خون می‌آمد. هرچند لحظه یک بار کسی تکه پارچه‌ای پوسیده را از زیر خاک بیرون می‌کشید و بلند بلند اسمی را صدا می‌زد و بالا و پایین می‌پرید.

مرد جوان به پیرزن نگاه کرد. مرد میانسال بالاخره چشمانش را از خاک برداشت و با لبخند به مرد جوان دوخت. مرد جوان پیرزن را بلند کرد و روی خاک افتاد. چند دقیقه بعد، تمام قبرستان داشتند جست و خیزکنان پارچه های رنگارنگ پوسیده و خاک گرفته را در هوا تکان می‌دادند.

نویسنده: siamak farsi - شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱

در که زدن حاج آقا گفت:« داداش اینان. درو باز کنید. حواستون باشه چیزی نگید یه وقت!» دختر کوچیکه رفت و در رو باز کرد.

هر سال روز اول عید داداش حاجی با خونوادش میومدن عید دیدنی. حاجی بزرگ خانواده بود.

بعد از سلام و روبوسی، نشستن و مراسم عید دیدنی، رسماً شروع شد. همه بودن غیر از سیاوش. همیشه یکم دیر میومد.

- سیاوش کو داداش؟

- با دوستاش رفته سفر.

- خوب به سلامتی... داداش من یه زنگ بزنم به آبجی اینا، ببینم اگه هستن، بعد شما بریم اونجا.

- بزن داداش. فقط این تلفنه سوخته. برو تو اتاق با تلفن اونجا زنگ بزن.

تو تموم طول مهمونی فقط من بودم که می‌دونستم حاجی واسه چی دروغ گفته. اون روز یارو از اون ور خط می‌گفت که اگه چیزی از قضیه به کسی بگه، آبروش رو می‌برن. می‌گفت سیاوش تو چهارشنبه سوری شعار می‌داده که گرفتنش. می‌گفت اگه همکاری کنن و خبرش رو به کسی ندن، ممکنه زود آزادش کنن. حاجی هم هی می‌گفت:« چشم! خیالتون راحت باشه. فقط تو رو خدا زود آزادش کنید. بچس! نفهمه!» وقتی گوشی رو گذاشته بود، آرزو کرده بودم تا آخر عمرم زنگ نخورم.

 
نویسنده: siamak farsi - جمعه ٢۳ دی ،۱۳٩٠

مرام من تقسیم بود وقتی جوجه‌ها هنوز تخمی نشده بودند

حقارت در نگاه توست

در صدایت حتی

و در کلماتت

جیک جیک

راستی!

آخر نفهمیدم چه کسی تو را رنگ کرده

نویسنده: siamak farsi - پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳٩٠

بعد از مدتها میخوام یه پست عیر ادبی بذارم اینجا. مرسی بچه های تیم ملی والیبال. شادمون کردید. خیلی زیادگریه

نویسنده: siamak farsi - جمعه ٢٧ آبان ،۱۳٩٠

وقتی که پایان با تو درگیر است، بیداری/ چون زندگی از زندگی سیر است، بیداری

شاید فراموشی به دردت مبتلا شد... و/ با این فراموشی که دلگیر است، بیداری

--------------------------------------------------------------------------------------

از زندگیش فقط نفس مانده و بس/آواز نمی‌شود نفسهایش و پس->

تصمیم گرفته آتشی بندازد/ بر جان  خود و حنجره و باغ و قفس

--------------------------------------------------------------------------------------

سرد است هوای ناجوانمردی ها/ درد است سزای با تو همدردی ها

جسم و دل من یخ زده و نیست هنوز/ گرمای رفاقتی در این سردی ها

--------------------------------------------------------------------------------------

پایان شب سیاه من طوسی بود/ تنها خوشی دلم فقط بوسی بود->

با حس قشنگ با تو بودن اما/ باید بپذیری خوشی لوسی بود

--------------------------------------------------------------------------------------

در صورت پرخنده من ماتم هست/ عمق دل من چشمه ای از هر غم هست->

میجوشد و آهسته درونم جاری است/ در من همه سیاهی عالم هست

--------------------------------------------------------------------------------------

مردی است که از تمام زندگی می‌بازد/ مردی است که هر چه را بگی می‌بازد

شاید همه چی برای او ساده شده/ مردی که همش به سادگی می‌بازد

--------------------------------------------------------------------------------------

باران و شب و یاد تو و زار زدن/ بی پنجره‌ای مشت به دیوار زدن

تنهایی و حسرت و اتاقی خالی/ در فکر سه پایه حلقه دار زدن

--------------------------------------------------------------------------------------

تقریبا 2-3 ساعتی بعد از سرودن این رباعی به صرافت افتادم که قافیه نداره! ولی بعدش دیدم هنوز دوستش دارم!لبخند

باید به کدام خستگی تکیه کنم؟/ این قلب شکسته را به کی هدیه کنم؟

انگار برای رفتن شب باید/ تا صبح بشینم و فقط گریه کنم

 

نویسنده: siamak farsi - سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩٠

تقدیم به ناصر خان:

دنیای شما در سر او سوت کشید/ آتش به دل اینهمه مبهوت کشید

دروازه او باز نشد حتی در/ روزی که عقاب پر به تابوت کشید

----------------------------------------------------------------------

اِنقدر دلم شوره، شاید نتونی یخ شی!/ رو زخم دلم مرهم، نه! مثل نمک پخشی!

هستی ولی تنهام! میدونی چرا؟ چون من/ راحت تو رو میبخشم، خونسرد نمیبخشی.

---------------------------------------------------------------------

با تو همه راه برایم هیچ است/ شب رفتن بی ماه برایم هیچ است

تا شانه به شانه منی در این راه/ رفتن به ته چاه برایم هیچ است

--------------------------------------------------------------------

آخر تو رو کشت "دوس پسر دیوونت"/ پایان خوش زندگی داغونت

ناباوریت خنده تلخ لبها/ از گوشه لب مزه ترش خونت...

--------------------------------------------------------------------

نیشت به روح من هر روز و هفته می رود/ از هرچه گفتی و هرچه نگفته می رود -->

مردی که قدرت مطلق به دست اوست/ با پای خسته و زوری که رفته می رود

--------------------------------------------------------------------

از مرگ برای با تو بودن رفتم/ از عشق برای لذت تن رفتم

از زندگی خسته دائم بیزار/ بی بودن تو تا دم مردن رفتم

--------------------------------------------------------------------

با تیغ تمام مشکلت از تو برید/ موهای بلندتو دلت از تو برید

موهات به عقل مشکلت میپیچید/ رگهای عزیز عاقلت از تو برید

--------------------------------------------------------------------

تقدیم به سید مهدی موسوی که میدونه چقدر دوستش دارم:

یک روز قشنگ می رسد، شب رفته/ بیدار شدی و لرزش و تب رفته

همراه سحر، خروسخوان، برگشته/ جانی که صبور، تا دم لب رفته

نویسنده: siamak farsi - پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳٩٠

وارد سکوی مترو شدم. نه خیلی شلوغ بود، نه خیلی خلوت. یه نابینا از کنارم رد شد. یه جوری بود. عصاشو با بی خیالی این ور و اون ور تکون می داد. می خندید. با خودش حرف می زد. فکر کردم می خواد بره بیرون. رفتم نشستم. برگشتم نگاش کردم. از جلوی خروجی که من ازش وارد شده بودم رد شد. رفت سمت قسمت زنانه. همون طور خوش خوشان رفت جلو. بقیه هم نگاش می کردن. رسید به دیوار انتهای سکو. پیچید سمت ریل ها. همه نشسته بودیم. نگاش می کردیم. رسید لبه سکو. رفت جلو. افتاد پایین. کسایی که سمت ما نشسته بودن دیگه نمی دیدنش. آخه همه نشسته بودیم. سکو روبرویی ها هم نشسته بودن. ولی می دیدنش. مترو اومد. همه ایستادیم. سوار شدیم. رفتیم.

نویسنده: siamak farsi - پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳٩٠

چند وقتی می شد که زندگی چرخش نمی چرخید. به هر دری زده بود اما نتوانسته بود پول جراحی پسرش را جور کند. حالا جلوی رییس کل ایستاده بود و سعی می کرد صدایش را بلرزاند و گردنش را کج نگه دارد تا بلکه با درخواست مساعدتش موافقت کند. ناامیدانه پرسید: "یعنی هیچ راهی نداره آقای رییس؟"

مرد شکم گنده در حالی که تقریباً روی صندلی چرخانش پهن شده بود، تسبیحش را که تا آن لحظه با آرامش میان انگشتان گوشت آلودش می چرخاند جمع کرد و در جیب کتش چپاند. بالاتنه عظیمش را از روی صندلی سیاه بلند کرد و با تکیه بر آرنج هایش روی میز مقابلش انداخت. بعد در حالی که سعی می کرد احساس مسئولیت و دلسوزی غلو شده ای را چاشنی حرف هایش کند، با لحنی هجومی جواب داد که: "آقای وطن خواه! برادر من! من که نمی تونم به این سادگی به هر کسی که سرشو انداخت پایین و از این در اومد تو جرینگی فلان قدر پول بدم که! این پول بیت الماله! از جیبم که نمی دم که! بیت المال که میدونی یعنی چی؟! حق مردمو که نمیشه من بدم به شما که! نمی شه که دست کنم تو جیب مردم که! استعفرالله! والله اگر که تا به حال ذره ای از بیت المال رو بی حساب مصرف کرده باشم!" بعد در حالی که سعی می کرد گردن چاقش را درست از جایی که یقه پیراهنش بسته شده بود بخاراند، ادامه داد: " من نمی تونم این کارو بکنم برادر من! از دستم خارجه! ان شاء الله که خدا خودش بهتون کمک کنه که شما هم مشکلتون حل بشه. ما هم که نمی گیم مشکلت حل نشه که! منتها نمی شه!"

مرد چشم هایش را به رییس دوخته بود و به این فکر می کرد که او چطور بدون دزدی توانسته در خانه ای ویلایی در بهترین نقطه شهر زندگی کند و راننده شخصی اش هر روز با یک ماشین مدل بالا او را به محل کار برساند.

رییس دستی به ریش کادره شده اش کشید و نگاهی به او انداخت و پرسید: "کار دیگه ای دارید؟"

-نه! اما گفتگوی حسته کننده ای بود!

-خسته نباشید!

مرد نگاهی به لکۀ دایره ای شکل سیاه و کبره بستۀ روی پیشانی رییس کرد و احساس کرد می خواهد بالا بیاورد. از پشت خاطرات دور ذهنش، از جایی لابلای خون و دود و انفجار، از بین اجساد همرزمان سابقش که در میدان جنگ کنارش به زمین می افتادند و صدای ناله هایشان هنوز در گوشش می پیچید، از رنگ خاک که لباس خود و همسنگران بسیجی اش بود و بر صورت های خون آلودشان می نشست، جوابی بی اختیار روی لبانش جاری شد. راست و محکم ایستاد، نگاه خرد کننده و جنگجویانه اش را به رییس دوخت و گفت: "نصر من الله و فتح قریب"

برگشت و با گام های محکمش از اتاق رییس خارج شد.

نویسنده: siamak farsi - شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۸

چیز زیادی از دوران نوزادی یادم نیست. البته این تا حدی طبیعی به نظر میرسه. شاید هم نه! نمیدونم! فقط یه بو توی ذهنم مونده. بوی شیر. شیر مادرم البته نه! بنده با شیر گاو بزرگ شدم. من اصولاً مادر نداشتم. یا یه چیزی تو همین مایه ها. البته نه اینکه پدر داشته باشم! نه! در حقیقت من از اولش پیش خانواده عبدالهی بزرگ شدم. بیشتر از همه آناهیتا بهم میرسید. اولین خاطرات تصویری من هم از آناهیتاست. یادمه هر روز بعد از ظهر، وقتی بابا ننه اش میخوابیدن، من رو مینشوند جلوی خودش و وسایل بازیش رو جلومون میچید و سعی میکرد مادر من باشه. اول از همه یه روبان خاکستری رو میبست دور گردنم که خوب نفس کشیدنم رو سخت میکرد. بعد شروع میکرد به غذا درست کردن و به خورد من دادن، تمیز کردن چیزی یا جایی که بهش میگفت خونه، لباس دوختن، اتو کردن و ... که همش هم الکی بود. در تمام این مدت من باید در اختیارش بودم. تا میومدم تکون بخورم، ابروهای سیاهش رو میکشید رو چشمهای سیاهش، دستهاش رو میزد به کمرش و شروع میکرد تند تند به سبک مادرش غر زدن سر من. همیشه هم بحث رو میکشوند به اینجا که اگر من میدونستم برای به دنیا آوردنم چقدر درد کشیده و اگر میفهمیدم درد زایمان یعنی چی، انقدر شیطونی نمیکردم. موقع گفتنم این جمله آخری هم همیشه دستش رو از روی لبه شلوار خاکستریش، میذاشت رو شکمش. دقیقاً تصویری که خوب توی ذهنم مونده همین تصویر آخره. دست کوچیک سفیدش که میکشید رو شلوار خاکستریش. این ماجراها هر روز تکرار میشد و انصافاً تکرار هر روزه همچین برنامه ای، اون هم وقتی که با همه وجودت دوست داری بخوابی،خیلی اذیت کنندست. اوایل که بچه بودم و زیاد نمیفهمیدم، سعی میکردم زیاد وول نخورم و یه جوری قضیه رو تحمل کنم. یکی دو بار که از دستم عصبانی شده بود با قاشق یساهی که جزو وسایل بازیش بود، زده بود پشت دستم. درد اون ضربه ها باعث شده بود مراقب باشم که زیاد ورجه وورجه نکنم. بدترین قسمت این به اصطلاح بازی وقتی بود که من رذو به پشت تو بقل خودش میخوابوند و سعی میکرد با شیشه بهم شیر بده. احساس میکردم دارم خفه میشم. حس بدی بود. کم کم من بزرگتر میشدم. اما آناهیتا ظاهراً اصلاً متوجه این موضوع نبود. چون همچنان هر روز بعد از ظهر با من بازی میکرد. کم کم حس جدیدی در من بوجود اومده بود. حسی که باعث میشد دندونهام رو روی همدیگه فشار بدم. مخصوصاً وقتی دست میکشید روی شکمش این حس خیلی شدید میشد.نکته جالب اینجا بود که علاوه بر خودش، پدر و مادرش هم ظاهراً متوجه بزرگ شدن من نشده بودن. چون همچنان بعد از ظهرها من رو در اختیار آناهیتا میذاشتن و خودشون میخوابیدن. دیگه انقدی بزرگ شده بودم که نمیتونست من رو تو بقلش بخوابونه و بهم شیر بده. راستش خودم هم دیگه از شیر خوردن خسته شده بودم. بیشتر دوست داشتم غذای مخصوصی رو که مادرش برام درست میکرد و بوی اشتهاآور و تحریک کننده ای ازش بلند میشد بخورم. البته این چیزی از اصرار آناهیتا برای شیر دادن به من کم نمیکرد. کم کم این شرایط برام غیر قابل تحمل شده بود. حالا دیگه حسابی بزرگ شده بودم و دیگه اون موجود کوچولوی ضعیف نبودم. اون حس جدید هم حسابی شدید شده بود. هر بار که کلافه میشدم و اون حس میومد سراغم، دندونهامو به هم فشار میدادم، از بینشون صدای خفه ای در میومد. پره های دماغم رو گشاد میکردم و با فشار نفسم رو میدادم بیرون.مخصوصاً وقتی دست میذاشت روی شکمش حس میکردم دارم کنترل خودم رو از دست میدم. دلم میخواست شکمش رو، درست همونجایی رو که دست میذاشت روش با دندونهام و پنجه های تیزم که تو این لحظات حسابی بیرون میزدن پاره کنم. آخرشم یه روز این کارو کردم. با یه حرکت سزریع پریدم جلو و دندونام رو فرو کردم تو شکمش. مزه ای شبیه اون مزه دوست داشتنی غذای مخصوص مادرش اومد زیر زبونم و بویی که باعث تحریک اشتهام میشد به طرز دیوونه کننده ای پیچید توی دماغم.همه چیز انقد سریع بود که تقریباً یادم نمونده. آخرین تصویری که قبل از اومدن پدر و مادرش تو ذهنم ثبت شده، آناهیتاست که بی حرکت جلوی من روی زمین افتاده و وسط پوست سفید سکمس یه حفره خاکستری رنگ درست شده که مایع خاکستری رنگی که اون بو مربوط به اون میشه، داره ازش بیرون میپاشه. از اونجایی که الآن دارم این ماجرا رو براتون تعریف میکنم و در نتیجه زنده هستنم، میتونید حدس بزنید که تو همون لحظات از خونه عبدالهی فرار کردم و زندگی جدیدی رو تو خیابونها شروع. حالا دیگه بعد از ظهرها با خیال راحت بخوابم. البته راحت راحتم که نه. این روبان خاکستری لعنتی بدجوری اعصابم رو بهم ریخته.

نویسنده: siamak farsi - جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۸

شایعه ای در جهنم سبز در روزهای اول پیچید که کسی خودکشی کرده. جدای از راست و دروغش، باعث شد داستانی بنویسم و باز هم سعی کنم شعری بسرایم. شعر مشکل وزنی زیاد دارد. به هر خال هر دو را اینجا ثبت میکنم.

 

آشی که خورده شدم از کسی که احمق بود     به جای کشک کافور و فکر من شق بود

عجب از این همه شیری که مثل موش شدند     میان لشکر موشها خود کشی حق بود

.....................................................................................................................

هر وقت میدیدیش داشت با یه چیزی ور میرفت. از بچگی عادتش بود. انقد خراب میکرد تا راه درست کردنش رو یاد بگیره. وقتی ١٨ سالش شد به خیلی چیزا وارد شده بود. میتونست موتور خودش یا تلویزیون خونشون رو کامل تعمیر کنه. خواهرش "سیم لحیم" صداش میزد. باباش با اینکه زیاد باهاش سرشاخ میشد، خیلی دوستش داشت. مادرش هم همین طور. توی هم سنهای خودش هم دوست و رفیق زیاد داشت. خلاصه بچه جداب و اکتیوی بود. تا اینکه رفت سربازی و خودش رو کشت.

مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :